سلام دوستان عزیزم ضمن عرض خیر مقدم به علاقه مندان داستان نویسی امیدوارم مطالبم مورد توجه شما عزیزان قرار بگیره نکته:فقط داستانهایی که زیر متن نوشته شده (نویسنده سجاد رضاخانی)خودم نوشتم.بقیه برای شما نمونه هستند
ایزد بانوی آبهای آسمانی
یه روز از روز های قشنگ ایران ما تصمیم گرفتیم برای گردش به استان کرمانشاه شهرستان کنگاور بریم،محل معبد همان زنی که از اسمان بود،ایزد بانوی ابهای اسمانی،نخستین پیامبر زن ایرانی ،اناهیتا.
بعد از حدود یه نصفه روز استراحت به سمت معبد اناهیتا حرکت کردیم تا از اونجا دیدن کنیم،شنیده بودم مردی چند هزار ساله به نام کی کاووس اونجا زندگی می کنه،محل زندگی کی کاووس رو از اهالی اونجا پرسیدم،شنیده بودم زمانی که ایزد بانو در قید حیات بودند کی کاووس دو ارزو کرده وایزد بانو ارزوهای اون رو براورده کرده،یکی از ارزوهاش این بوده که تا زمانی کشوری به نام ایران هست اون هم زنده باشه.
خلاصه کی کاووس رو پیدا کردم،اون یه پیرمرد با چهره ای روشن و گیس وریش سفید با لباس بلند ابریشمی بود،با اون خوش وبشی کردم و به خونش رفتم،کی کاووس از من پذیرایی کرد،به اون گفتم میتونم چند تا سوال از گذشته بپرسم اون که یه مرد اریایی وبا ادب و شخصیت بود گفت البته پسرم بپرس،پرسیدم:ایزد بانو چه شکلی بوده؟گفت:ایزد بانو زنی قد بلند باچهره ای زیبا ونورانی ولباس بلند ابی رنگ که میدرخشید،پرسیدم : واقعا راست هست که شما عمری چند هزر ساله دارید؟اصلا چجوری ممکنه ؟کی کاووس لبخندی زد و گفت اون زمان هر کس به معبد اناهیتا می رفت و ارزویی می کرد واون هم ارزو های مردم رو براورده می کرد من هم دو ارزو کردم یکی زنده موندنم تا زمانی که نام این سرزمین ایران هست و دوم رفتنم با ایزد بانو به اسمان ایران،من با تعجب پرسیدم رفتنتون به اسمون ایران؟ میشه بیشتر توضیح بدین؟کی کاووس گفت:ایزد بانو هر روز وقتی که غروب می شد تا طلوع مجدد افتاب توی معبدش نبود،اون به اسمون ایران میرفت واز ایران محافظت می کرد،من دوست داشتم همراه اون به اسمون برم،به معبد رفتم ودوباه درخواست ارزویی کردم،ایزد بانو که زنی مهربان و بسیار بخشنده بود از من پرسید:خواسته تو چیست؟گفتم میخوام همراه شما به اسمون بیام وببینم شماچطور از ایران محافظت میکنید ایزد بانو پرسید تو قبلا از من خواسته بودی تا وقتی نام این سرزمین ایران هست زنده باشی،درسته گفتم بله گفت غروب افتاب به معبد من بیا و من در حالی که سر از پا نمیشناختم به خانه ام باز گشتم و برای غروب اماده شدم.
غروب شد و دوباره به معبد رفتم ایزد بانو منتظر من بود جلو رفتم جامی از طلا براشت از داخل حوض ابی که توی معبدش میدرخشید برام اب ریخت وگفت بنوش ،جام را گرفتم و جرعه ای از اون اب نوشیدم طعم بی نظیری داشت جام را سر جایش گذاشتم وایزد با نو جلو امد دستم را گرفت ، به ارامی پاهام از روی زمین جدا شدند داشتم همراه ایزد بانو بالا می رفتم از ابرها گذشتیم وبه سمت جلو حرکت کردیم،همین طور که به سمت جلو حرکت می کردیم دستای کشیده اش رو به سمت زمین می برد از دستاش ستاره های ریز نورانی به رنگ ابی جدا می شد و به سمت دریا ،رود خونه ها کوه ها وزمین های کشاورزی می پاشید ایزد بانو می گفت ستاره های صلح روی زمینهای ایران می ریزه و اهریمن رو از اونها دور می کنه ،از همه جای ایران گذشتیم از اینکه بانو ازکوه ها ودریاها محافظت میکرد تعجب کردم از ایزد بانو پرسیدم برای چی از کوه ها و دریا ها محافظت می کنید اون گفت مگه تو از من نخواستی تا اسم این سرزمین ایران هست زنده باشی،پس صبر کن می فهمی چه اتفاقی برای این کوه ها و دریا ها میفته،تقریبا به همه جای ایران رفته بودیم،دیگه داشت خورشید طلوع میکرد ما به معبد برگشتیم.خلاصه ایزد بانو ارزوی دوم من رو بر اورده کرد و من به خانه ام برگشتم.
عمو فیروز هرسال می اومد ومیرفت،سال ها گذشت ومن منتظر بودم وهستم ببینم چه اتفاقی برای کوه ها ودر یا ها می افته تا اینکه دیدم کوه رحمت در شیراز که ایزد بانو از اون محافظت می کرد هخامنشیان با تراشیدن قسمتی از کوه تخت جمشید رو ساختند،همین طور دوراونتاش که شاه ایلام زیگورات چغازنبیل قدیمی ترین بنای تاریخی ایران که پهلو به پهلوی اهرام مصر می زد ساخت و همین طور بنا های باشکوهی که یکی پس از دیگری ساخته میشدند و کوه های سرچشمه که به تنهایی میتونن ایران رو بی نیاز کنن،منتظر بودم که ببینم برای خلیج فارس چه اتفاقی می اوفته که فهمیدم بعد از اینکه در شهر مسجد سلیمان ماده ای به نام نفت استخراج میکنند مدتی بعد فهمیدم خلیج فارس هم نفت خیزه اون موقع بود که دلیل محافظت ایزد بانو رو از دریا ها هم فهمیدم.حالا پسرم اگه سوالی برات پیش اومده بپرس؟ من که کلا از شنیدن حرفای کی کاووس زبونم بند اومده بود فقط از اون تشکر کردم.
بعد از چند دقیقه سکوت دیدم کی کاووس به گردنبند فروهر من خیره شده ،بلند شد صندوقچه قدیمی طلایی رنگی رو اورد ودر اون رو باز کرد و یه پلاک فروهر خیلی قدیمی در اورد وبه من گفت فکر میکنم لیاقت داشتن این پلاک رو که از زمان هخامنشیان نگه داشتم داشته باشی،بگیر و به گردنت بی انداز،زبونم بازم از هیجان بند اومد نمی دونستم چی بگم فقط پلاک رو گرفتم و به گردنم انداختم وپلاک فروهر خودم رو به رسم یادگاری به کی کاووس دادم.
دیگه داشتم خداحافظی میکردم که اون دستاش رو روی شونهام گذاشت وگفت پسرم من به چهره ی هر ایرانی نگاه کنم میفهمم واقعا اریایی هست یا نه ،تو اریایی هستی پس میتونی مثل ایزدبانو نگهبان کشورت باشی وتوی اینده ایران نقش داشته باشی،از کی کاووس خدا حافظی کردم وبعد از چند روز گردش در کرمانشاه،برگشتم شهر خودم.
حالا غرور خیلی قشنگی نسبت به ایرانم داشتم،همیشه دستامو میبرم سمت اسمون به زبان پارسی میگم (خدایا سپاسگذارم که ایرانیم).
نویسنده:سجاد رضاخانی شهریور1393
برچسب:
نویسنده: سجادرضاخانی